بی کلام
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه شنبه 1 مرداد 1387
بازم تولدم !

تولدمه ...
نمی دونین روز تولدمو چه قدر دوسش دارم ...

تولد یه آدم ناب ترین اتفاقیه که تو زندگیش می افته ...

روزم مبارک... خیلی مبارک ...

 راستی!!! چشم . تو اولین فرصت ترجمه فارسیه شعرو می ذارم ..

 

 


 
سه شنبه 11 تیر 1387
بخونش ..

 There is an answer,some day we will know
 And you will ask her,why she had to go
 We live and die,we laugh and we cry
 And you must take away the pain
 Before you can begin to live again

 So let it start,my friend,let it start
 Let the tears come rolling from your heart
 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart

 There is a river rolling to the sea
 You will be with her for all eternity
 But we that remain need you here again
 So hold her in your memory
 And begin to make the shadows disappear
 
 Yes let it start, my friend,let it start
 Let the love come rolling from your heart
 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart

 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart

 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart


 
دوشنبه 27 خرداد 1387
زمین هنوزم می چرخه ...

خب !!!

دکترا قبول نشدم ....

.

..

...

 


 
چهارشنبه 22 خرداد 1387
سخت یا آسون ؟!....
دیگه می تونم به خودم بگم : آفرین ...
اون رفته ... نمی دونم کجا ؟!!! و اصلا دلم واسش تنگ نشده ...

یه جورایی خوشحالم .
و یه جورایی سرگردون ....
البته زیاد اهمیتی نداره ...
همه ما یه جورایی سرگردونیم.

فکر می کردم اگه بره ....
می میرم .
فکر می کردم اگه بره ...
می میری .

اما اصلا اینطوری نشد ...
نه کسی مرد ؟!!! و نه حتی یه لحظه نبودنش حس شد ؟!!!

من هستم ...
خوب ! شاد مثه همیشه ...
شایدم بهتر از همیشه ...
البته با یه کم سرگردونی ....
که خیلی بهتر از خاموشیه ....

فکر می کردم یه تیکه از وجودمه ...
اما نبود ...
فکر می کردم تا ابد می مونه ...
اما نموند ...
فکر می کردم شکسته ...
اما حقیقتی نداشت که بشکنه ...
فکر می کردم نازنینه ...
اما اون لطافتی نداشت ...

یه تیکه از وجودم ...
من بودم نه اون ؟!!!!
اونی که ابدیه ...
من بودم!!
اونی که شکسته بود ...
من بودم !!!
و اونی که سرشار از لطافت بود ...
.
..
...
....
البته که من بودم !!!!

تمامی وجود من با لطافتی که از ابدیت !!! سرچشمه گرفته بود ...
شکسته بود ....
جرینگ .. جرینگ ...
نه !!!!!!!!!!
ن....ه!
بی صدای بی صدا .
و این یعنی ...
بزرگترین شادی محزونی که ابدیت آدم می تونه حس کنه ...
و باید حس کنه ...
یعنی خلاص شدن ...
رها شدن ...

وقتی که رفت ..
ترسیدم..
نکنه تموم شه ؟؟
و الان از خودم می پرسم چی تموم شه ؟؟؟

من ؟ تو ؟؟
یا آدمای دورو برمون ؟؟؟
یا تمام حسای قشنگ اطرافمون ؟؟؟
اصلا مگه اومدن اون آغازی داشت ...
که رفتنش پایانی ...؟!

می دونی ...
نه منی وجود داره ...
و نه تویی ...

می دونی ...
فقط تویی که وجود داری ..
و فقط من ...

و نه هیچ ...
و همه چیز !!!

خوشحالم ...
که فهمیدم ...
گاهی مو قع ها ...
اونقدر خود خواه میشم ...
که حتی وجود نازنین خودم رو نمی بینم ...
که حتی وجود نازنین تو رو نمی بینم ...

و فقط اونه که با تمام واهی بودنش ..
واسم ارزشمند میشه ...

و این خنده داره ...
شایدم گریه داره ...

مهم نیست ...
مهم اینه که ...
حقیقتی نداره ...
رنگی نداره ...
حتی نمیشه گفت ...
بی رنگه ...
خالی از حسه ...
و هر چی که بی حسه ...
ارزشی نداره ...
و بدتر از اون ...
می تونه چیزهای باارزش رو هم ..
بی ارزش نشون بده ...

نمی دونم ...
شاید زیادی چرت و پرت گفتم ...

اما مهم اینه که ...
خوشحالم و یه کم سرگردون ...

دیگه دارم خودم حرف می زنم ...
خود خودم ...
.
..
...
....

خیال چنبر زلفش فریبم می دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال نا ممکن نجنبانی .

 
شنبه 14 اردیبهشت 1387
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام دوستای قشنگ خودم ....

دوباره می نویسم . با یه نیروی تازه برای مبارزه ...
این دفعه خیلی متفاوت می نویسم . با سال جدید عوض شدم.

نمی گم خیلی ...
اما کم هم نه ...

من می نه زبهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی می خوردم
چون تو بر دلم نشستی نخورم

یه کم بیشتر از یه کم دیره...
ولی ...
سال نوتون همیشه بهاری...
Bhappy

 

 

 


 
سه شنبه 9 بهمن 1386
اگه بدونی ..



ساعت 4 صبحه و هنوز بیدارم .
هنوز برنگشته ...
می دونستم آخرش طاقت نمیاره و می ره ...
هر چی التماسش کردم که ازت بگذره ...
التماسم کرد که نمی تونه ...
تو ازش خبر نداری ؟؟؟
حالا فقط منم وتو ...
دو تا غریبه ...
که تنها اشتراکمون یه آشنای گمشده است ...
دلم واسش تنگ نشده .
دل تو رو ... نمی دونم ...
حالا که نیست می خوام اعتراف کنم ...
به حماقت هام ..
..
..
نفسم ...
این حماقت بود که وادارم کرد بنویسم .
حماقت منو ببخش !
این حماقت بود که از رو دلتنگی حرفاشو بهت صادقانه زد ...
حماقت منو ببخش !!
دلکم ...
این حماقت بود که از دوریت بی تابی می کرد و زل می زد به عکست ...
حماقت منو ببخش .
تو راست گقتی .
این حماقت بود که تنها تو رو دیدم .تنها تو رو شنیدم و تنها به خاطر تو گریستم.
حماقت منو ببخش .
این حماقت بود که اون شب تا صبح زیر بارون قدم زد و با خیالت صفا کرد ...
حماقت منو ببخش .
این حماقت بود که از عشقت سه روز و سه شب بیهوش بود و هذیون گفت ...
حماقت منو ببخش.
این حماقت بود که صبح میومد دانشگاهت و شب ، از ندیدنت هق هق گریه می کرد و برمی گشت ...
حماقت منو ببخش .
..
..
من بخشیدمش .
..
..
گلکم ...
تو هم اونو ببخش .
..
آره . مثله همیشه تو راست گقتی .
اون حماقت کرد .
..
اما نازنینم ..
..
این دوست داشتن بزرگ من بود که تو دامن این فاصله لعنتی تبدیل به چنین حماقت هایی می شد ...

حتی همین هم حماقته که تا ساعت 5 صبح نشستمو دارم واسه تو می نویسم .

به خاطر این هم ، منو ببخش .



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12038


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها