بی کلام
  
 
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 20 خرداد 1386
من خودم خواستم که داغونت بشم ...
 

من فرشته ای بودم

که چشمهای معصوم شیشه ایم را

خودم شکستم

و بالهای نرم و سپیدم را

خودم قیچی کردم

می خواستم با چشمها و پاهای آدمها

خوشبختی را، درد را

گناه را مزه کنم.

...رها


 
جمعه 18 خرداد 1386
پرواز
 

دل پرواز کرده بود

سرش به شیشه خوردُ  افتادُ  مرد.

 

...رها


 
سه شنبه 15 خرداد 1386
یه رویا

شکاف قلبم دارد کم کم
شبیه لبخند تو می شود.
هر چه می گذرد
لبخند تو نزدیکتر می شود
و زمان برای محو کردن این تصویر زنده
حریف کوچکی ست.
چه زنده بود! ‍شفاف، واقعی
یعنی باور کنم حقیقی نبود؟

حالا
درختی در دوردست
داغی بر دل
قلبم جز آنکه شکاف بردارد
کاری از دستش بر نمی آید.

... رها


 
یکشنبه 13 خرداد 1386
. .

همیشه همین طور است

دل می بندی و بعد باید

بروی...


 
پنجشنبه 10 خرداد 1386
دیوونه

من آن ماهی هستم
که خودم خودم را
در روغن داغ تابه می اندازم
و به جلز ولز شدن خودم گوش می کنم  
و به سرخ شدن خودم با دقت نگاه می کنم

ماهی های شاد و کوچک برکه کوچک
به من می خندند ...

کسی به دیوانگی من شک نمی کند .


 
چهارشنبه 9 خرداد 1386
آرزو

دیشب یکی دیگه از خاطراتشو خوندم ....

<امروز همو دیدیم .  توی کافه روبروم نشسته بود و من تو این فکر که چقدر آشناست ... پر شده بودم از یه احساس ناب . حسی که قبلا هم یه جایی تجربه کردم . اما نمی دونم کجا ؟‌چرا با اینکه اولین دفعه بود که می دیدمش اینقدر باهاش احساس راحتی می کردم . چقدر دلم می خواست ازش بپرسم . اون حرف می زد و من تو این فکر که قبلا کجا دیدمش . چرا تو فاصله کمتر از چند دقیقه اینقدر واسم عزیز شده ؟ این چه حسی بود که داشت دیوونم می کرد ؟ خدایا کمکم کن . من این آدمو کجا دیدم ؟ این چه حسیه که داره منو می ترسونه ؟ ....>

در ادامه خاطره نوشته بود :

< ساعت ۲ نصفه شبه . بالاخره فهمیدم کیه .. باورم نمیشه که خدا آرزومو بر آورده کرده . بالاخره فهمیدم که کجا دیدمش . چند ماه پیش یه همایش برگزار شده بود . نمی دونستم برم یا نه ؟  تو اتاق کسی نبود و حوصله تنهایی رو هم نداشتم . تصمیم گرفتم که برم .  وقتی رسیدم سالن همایش سرمو انداختم پایینو رفتم اون آخرا نشستم . آخه می دونستم همه غریبه ان . بعد از یه مدت سرمو گرفتم بالا و یه نگاه به نماینده انداختم ... و بعد یه نگاه به اون . و سرمو انداختم پایین . اما نمی دونم چه حسی دوباره وادارم کرد نگاهش کنم . تنها واسه چند لحظه ... و یه آرزو کنم ... خدایا می شه من این آدمو دوباره ببینم؟ آرزومو فراموش کرده بودم . ولی حالا ... خدایا ازت ممنونم . >

پایین خاطره تو یه تاریخ دیگه نوشته بود :

< نمی دونم . شاید این یه بخشی از سرنوشت ما بود که با هم آشنا بشیم . من عاشقت بشم . تو اذیتم کنی . شاید این سهم من بود که بمونم و سهم تو بود که بری ... 
اینقدر به خدا اعتماد دارم که حس کنم شاید باید می رفتی ... شاید اگه نمی رفتی به بهترین ها نمی رسیدی  . احساس می کنم باز هم خدا آرزومو برآورده کرده . چون همیشه ازش برای تو بهترین ها رو خواستم .... خدایا ممنونم >

بغلش کردم . چه قدر سادس ...

  


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24504


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها