بی کلام
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه شنبه 11 تیر 1387
بخونش ..

 There is an answer,some day we will know
 And you will ask her,why she had to go
 We live and die,we laugh and we cry
 And you must take away the pain
 Before you can begin to live again

 So let it start,my friend,let it start
 Let the tears come rolling from your heart
 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart

 There is a river rolling to the sea
 You will be with her for all eternity
 But we that remain need you here again
 So hold her in your memory
 And begin to make the shadows disappear
 
 Yes let it start, my friend,let it start
 Let the love come rolling from your heart
 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart

 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart

 And when you need a light in the lonely night
 Carry me like a fire in your heart
 Carry me like a fire in your heart


 
چهارشنبه 22 خرداد 1387
سخت یا آسون ؟!....
دیگه می تونم به خودم بگم : آفرین ...
اون رفته ... نمی دونم کجا ؟!!! و اصلا دلم واسش تنگ نشده ...

یه جورایی خوشحالم .
و یه جورایی سرگردون ....
البته زیاد اهمیتی نداره ...
همه ما یه جورایی سرگردونیم.

فکر می کردم اگه بره ....
می میرم .
فکر می کردم اگه بره ...
می میری .

اما اصلا اینطوری نشد ...
نه کسی مرد ؟!!! و نه حتی یه لحظه نبودنش حس شد ؟!!!

من هستم ...
خوب ! شاد مثه همیشه ...
شایدم بهتر از همیشه ...
البته با یه کم سرگردونی ....
که خیلی بهتر از خاموشیه ....

فکر می کردم یه تیکه از وجودمه ...
اما نبود ...
فکر می کردم تا ابد می مونه ...
اما نموند ...
فکر می کردم شکسته ...
اما حقیقتی نداشت که بشکنه ...
فکر می کردم نازنینه ...
اما اون لطافتی نداشت ...

یه تیکه از وجودم ...
من بودم نه اون ؟!!!!
اونی که ابدیه ...
من بودم!!
اونی که شکسته بود ...
من بودم !!!
و اونی که سرشار از لطافت بود ...
.
..
...
....
البته که من بودم !!!!

تمامی وجود من با لطافتی که از ابدیت !!! سرچشمه گرفته بود ...
شکسته بود ....
جرینگ .. جرینگ ...
نه !!!!!!!!!!
ن....ه!
بی صدای بی صدا .
و این یعنی ...
بزرگترین شادی محزونی که ابدیت آدم می تونه حس کنه ...
و باید حس کنه ...
یعنی خلاص شدن ...
رها شدن ...

وقتی که رفت ..
ترسیدم..
نکنه تموم شه ؟؟
و الان از خودم می پرسم چی تموم شه ؟؟؟

من ؟ تو ؟؟
یا آدمای دورو برمون ؟؟؟
یا تمام حسای قشنگ اطرافمون ؟؟؟
اصلا مگه اومدن اون آغازی داشت ...
که رفتنش پایانی ...؟!

می دونی ...
نه منی وجود داره ...
و نه تویی ...

می دونی ...
فقط تویی که وجود داری ..
و فقط من ...

و نه هیچ ...
و همه چیز !!!

خوشحالم ...
که فهمیدم ...
گاهی مو قع ها ...
اونقدر خود خواه میشم ...
که حتی وجود نازنین خودم رو نمی بینم ...
که حتی وجود نازنین تو رو نمی بینم ...

و فقط اونه که با تمام واهی بودنش ..
واسم ارزشمند میشه ...

و این خنده داره ...
شایدم گریه داره ...

مهم نیست ...
مهم اینه که ...
حقیقتی نداره ...
رنگی نداره ...
حتی نمیشه گفت ...
بی رنگه ...
خالی از حسه ...
و هر چی که بی حسه ...
ارزشی نداره ...
و بدتر از اون ...
می تونه چیزهای باارزش رو هم ..
بی ارزش نشون بده ...

نمی دونم ...
شاید زیادی چرت و پرت گفتم ...

اما مهم اینه که ...
خوشحالم و یه کم سرگردون ...

دیگه دارم خودم حرف می زنم ...
خود خودم ...
.
..
...
....

خیال چنبر زلفش فریبم می دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال نا ممکن نجنبانی .

 
شنبه 1 دی 1386
یلدا ...

سلام

این افسانه رو خیلی دوست دارم .

؛یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود

 یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.

«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست».

یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود

عمرتان به درازا و زیبایی شب یلدا باد


 
یکشنبه 4 آذر 1386
فاصله ...
آدم تا وقتی دلش می خواد با یکی حرف بزنه که احساس کنه فهمیده می شه .
اما گاهی وقتا شرایط طوریه که دو تا دوست - هر چقدر هم خوب - اگر هم که بخوان نمی تونن همو بفهمن .
چون دیگه دغدغه هاشون با هم فرق می کنه .. شادی هاشون فرق می کنه .. غماشون فرق می کنه ..


یکی دیگه هم داره می ره .

و اونی که می ره خیلی راحت تر فراموش می کنه .

باید تنها زندگی کردن رو یاد بگیرم .

 
یکشنبه 21 مرداد 1386
تنها برای تو م ی رق ص م

 

 به تمامی دیده شو و مرا بنگر که امشب تنها برای تو می رقصم .

 

ببین که چگونه مست زیبایی تو سینه ام را می شکافم و قلبم را با تمامی آنچه از دوست داشتن آموخته ام برای چشم زخمی شادمانیت بر زمین می کوبم . بنگر که چه دلبرانه با رقص پایم شکسته های دلم را خرد خرد می کنم تا مبادا لبه های تیزش خاطر عزیزت را خراش دهد .

 

امشب تمامی وجودت را چشم کن و مرا بنگر که تنها برای تو می رقصم .

 

رقص آتش عاطفه ام را نگاه کن که افسونگرانه تنها برای تو می چرخد و تن نازی می کند . ببین چه زیبا شعله های صداقتش دامن رنگین خنده هایم را برای شادمانی تو به تاراج می برد . مرا میان زبانه های سرخابی آتش عشقت نظاره کن که بی محابا برای مستانگی تو خاطره های قشنگم را هم بستر خاکستر می کنم .

 

من امشب تنها برای تو می رقصم .

 

موج دلبرانه دستانم را بنگر که ملتمسانه رو به آسمان تمام تمنای بودنت را بر باد می دهم . ببین که با رقص انگشتان لرزانم با تمام آنچه از بودن و ماندن فهمیده ام خاکستر خاطره هایم را در آسمان می پراکنم تا مبادا دود روزهای بودنم چشمان نازنینت را بیازارد .

 

نازنینم ! امشب تنها برای تو می رقصم .

 

ببین که چه دیوانه وار تمام سکوت فریاد های عاشقانه ام را تنها برای شادمانی تو هلهله می کنم تا مبادا بغض های در گلو خفته ام آرامش شبانه ات را به زمزمه ای آلوده کند . نگاه کن گه گیسوان شبرنگم چه شاعرانه مدهوش حضور مقدس تو به دور گردنم می رقصند و تاب می خورند تا در مسلخ گاه سادگی رقص مرگ را تنها برای تو بازی کنم تا مبادا در طلوع این غروب دوباره بودنم وجود نازکت را پریشان کند .

 

عزیزم ! به تمامی  دیده  شو و مرا بنگر که امشب تنها برای تو م ی م ی رم .

 


 
سه شنبه 26 تیر 1386
حرفی که زدی ...

-چرا؟
-چون آدم از همون راهی که رفته از همون راهم بر می گرده ...

-خنده خنده خنده . . .


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12402


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها