X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
بی کلام
  
 
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 17 مرداد 1386
دیروزش ...

دیروز داشت دیوونه می شد . پا شدم بردمش یه کم قدم بزنه شاید حالش بهتر بشه ... اما نشد . حرف نمی زد . فقط اشک می ریخت . یهو بهم گفت : بریم جمکران ؟ شاخ در آوردم !!!
ساعت ۵ رفتیم جمکران . چادر سفیدشو سرش کرد و نشست روبرو به مسجد . با هم توسل خوندیم . دوباره تنهای تنهای خودمون دوتا ... با هم . نمی دونم آرومتر شد یا نه ...
من بودم و اون بود و تو بودی و خدای سه تامون ... جمع قشنگی بود . تو همین حال و هوا یه خانومی اومد پیشمون . گفت اسمش سهیلاست . گفت که جمکران رو خیلی دوس داره ... فقط بهش لبخند زدیم . گفت : دختر مهربونی به نظر می رسی . نذار کینه تو دلت راه پیدا کنه . گفتم : چشم !
سهیلا گریه کرد و رفت !

دوباره من بو دمو اون بود و تو و خدای سه تامون .
فکر کنم حالش بهتر شده بود . آخه بلند شد و تا ساعت ۱ صبح با نوای عشق تو واسمون رقصید !!!! 

ساعت ۴ صبح  برگشتیم تهران . 

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 97625


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها