X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
بی کلام
  
 
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 20 تیر 1386
دریا رو دوست داری ؟

امروز دوباره دفترچه خاطراتشو ورق زدم . رسیدم به یه صفحه که یه بار پاره شده بود و دوباره تکه هاش با چسب کنار هم قرار گرفته بودن !!! 
اشکامو بی هیچ خجالتی رها کردم . می بینی . حتی دلش نیومده تکه پاره های خاطراتتو بندازه دور .... . از پشت اشک واست می خونم . مطمئنم که تو هم اونروزو خیلی خوب به خاطر داری .

<الان تو اتوبوسیم . داریم میریم شمال . فقط منو تو حالمون خوبه . فکر کنم معده منو تو ایراد داره که با اون ساندویچ افتضاح طوریش نشد. نمی دونم چرا وقتی باهام حرف می زنی اونقدر مست حرفات می شم که دیگه هیچ چی نمی تونم بگم . نمی دونم چرا با هر بار دیدنت یاد آرزوم میافتم . اون موقع از خدا خواستم که فقط یه بار دیگه ببینمت و الان ... دارم باهات می رم سفر !
  
.
.
.

تازه رسیدیم شمال . هوا یه کم سرده . چایی گذاشتم . روبروم نشستی . داری به چی فکر می کنی ؟ نمی دونم . خودت خوب می دونی که چه قدر دلم می خواد بدونم تو مخت چی میگذره ...
می پرسم کی بریم لب دریا ؟ می گی چایی بخوریم می ریم .

.
.
.

صدای مو جای دریا رو می شنیدم . دیگه نتونستم صبر کنم . دویدمو خودمو سپردم به دست موجا . رفتم نشستم کنار ساحلو با هر موجی که سر تا پامو خیس می کرد آرزو کردم کاش که بمونی . تو کنار آتیش بودی . اومدی گفتی از آب بیا بیرون . امشب داغون می شی ها . خندیدم . خندیدی . مثل همیشه آروم و بی صدا . می دونی خنده هاتو دوست دارم ؟ 

.
.
.
 
راست گفتی . ناجور سردم شده بود . همه تو هال نشسته بودن . دلم یهو واست خیلی تنگ شد . دلم خواست بیام بشینم کنارت . به بهانه اینکه سردمه بلند شدمو یه پتو پیچیدم دورمو اومدم نشستم کنار تو . دلکم ! کاش همیشه کنارم بمونی .

.
.
.
 
الان تو اتوبوسم . تو پشت سرم نشستی و من بی بهونه و با بهونه هی رومو برمی گردونم عقبو نگات می کنم . دیروزو هیچ وقت فراموش نمی کنم . تو هم تا ابد یادت می مونه . می دونم .  چه قدر حس خوبی داشتم وقتی که تو ساحل کنارت قدم زدمو با هم شعرای منصورو داد زدیم .
تو این دنیای دیوونه .... کسی عاشق نمی مونه .... ببین ساختن چه قدر سخته .... ولی ویرونی آسونه .
یه روز میام به جستجو ... فقط به خاطر تو  ....
دیوونه دیوونه ... دیوونه شو دیوونه ...

قشنگ می خونی ها ... 

ازم خواستی که بخونم . خوندم : تو از شهر غریب بی نشونی اومدی ... >

در ادامه تو یه تاریخ دیگه با یه رنگ دیگه نوشته بود :

< مگه میشه خاطرات عزیزمو بندازم دور ؟ آخ عزیزکم ! اگه بدونی چه قدر دلتنگتم . می دونی چی دلم میخواد ؟ دوست دارم برم تو یه اتاقه یخه یخه یخ . دور تا دورش کولر باشه طوری که سرما رو  تا ته استخونم حس کنم .  یه چاقو بردارمو پوست تنمو آروم آروم جدا کنم . بعد ماهیچه هامو بردارمو تمام تار و پودشونو از هم باز کنم تا هر چی کهنگی و موندگی توشونه پاک شه و از بین بره . بعد سرمو شکاف بدم . تمام مغزمو بردارم . تاب و پیچشو خوب وا کنم و تکونش بدم تا هر چی آت و آشغال توشه بریزه بیرونو پاک شه . اون وقت دوباره بذارمش سر جاش . بعدشم دوباره پوستمو بکشم رو بدنم . >

چرا تا فهمید که تو مخت چی میگذره گذاشتیو رفتی ؟  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 97625


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها