بی کلام
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 30 خرداد 1386
تو هم یادته ؟

دفترچه خاطراتشو دوست ندارم . هر موقع می خونمش دلم می گیره . به سادگیش غبطه می خورم . حسودیم می شه . وقتی خاطراتشو می خونم خیلی دلم میخواد بدونم موقع نوشتن اون خاطره چه حالی داشته ... حالا می فهمم چرا از نوشتن بدش میاد ..

<یه چند روزه حالم خیلی بده ... حتی خودمم نمی دونم که چمه . فقط می دونم هر چی هست به خاطر تویه . این حس لعنتی چیه که نسبت به تو دارم و هر چی سعی می کنم که ازش فرار کنم نمی تونم . یعنی واقعا ... نه ! نه! امکان نداره . ساعت ۱۱ شب بود .  اونقدر از خودم بی تاب شدم که شروع کردم به چرخیدن دور قالی خونه ... هیچ کی خونه نبود . آهنگ تو رو گذاشتمو قدم زدمو قدم زدمو دور خودم چرخیدم . تند تند . بی قرار و تو فکر خودم و فکر تو  ... دلم می خواد تکلیفمو با خودم و با حسم معلوم کنم . تا کی اینطوری ؟ تا کی سر در گم ؟ تا کی ترس ؟ چرا تو ذهنمی ؟ چرا نگرانتم ؟ چرا واسم مهمی ؟ چرا دلم می خواد که باشی ؟ چرا صدات آرومم می کنه ؟ من می ترسم . خدایا می ترسم . این حس هر چی که هست تازست . این یه حس نابه که تا حالا درکش نکردم . ازش می ترسم . خیلی می ترسم . قدم زدمو از خودم پرسیدم : آخه چرا باید فکر کنم که ... آخه چرا ؟ یکی به من بگه چرا ؟ قدم زدمو قدم زدم . تنهای تنها . فقط خودم و حسمو یه علامت سوال گنده ............................ چرخیدمو چرخیدمو ....
با صدای اذان به خودم اومدم .  ساعت نزدیکای  ۵ صبح بود ! و هنوز نفهمیده بودم که تو کجایه حس منی ؟  حسی که داره می ترسونم . من می ترسم . خیلی می ترسم . فقط یه چیز می تونست ترسمو کمرنگش کنه . جا نمازمو پهن کردمو ... نمی دونم یهو هوا بارونی شد ... یا دل من .. یا حس تو .. شایدم حس من ... >

 


 
سه شنبه 29 خرداد 1386
تجربه !!
سیاهی تارهای مو
سپید می شود .
و دل چروک می خورد
در ازدحام بی کسی ...

 
چهارشنبه 23 خرداد 1386
حرف نگفته

تو یه صفحه از دفترچه خاطراتش نوشته :

؛  می دونی ...

   من همیشه از فکر کردن به آدمهای گذشته زندگیم می ترسم
   چون اگه اذیتم کرده باشن یادشون آزارم میده
   و اگه دوسشون داشته باشم
   یادشون دلتنگم می کنه ...

   می دونی عزیزم
   تو جزء اون دسته از آدم هایی هستی که هر موقع یادت بیافتم
   دلتنگت می شم .
؛

با خودم فکر کردم :
اون که همیشه دلتنگته  ...

 


 
یکشنبه 20 خرداد 1386
من خودم خواستم که داغونت بشم ...
 

من فرشته ای بودم

که چشمهای معصوم شیشه ایم را

خودم شکستم

و بالهای نرم و سپیدم را

خودم قیچی کردم

می خواستم با چشمها و پاهای آدمها

خوشبختی را، درد را

گناه را مزه کنم.

...رها


 
جمعه 18 خرداد 1386
پرواز
 

دل پرواز کرده بود

سرش به شیشه خوردُ  افتادُ  مرد.

 

...رها


 
سه شنبه 15 خرداد 1386
یه رویا

شکاف قلبم دارد کم کم
شبیه لبخند تو می شود.
هر چه می گذرد
لبخند تو نزدیکتر می شود
و زمان برای محو کردن این تصویر زنده
حریف کوچکی ست.
چه زنده بود! ‍شفاف، واقعی
یعنی باور کنم حقیقی نبود؟

حالا
درختی در دوردست
داغی بر دل
قلبم جز آنکه شکاف بردارد
کاری از دستش بر نمی آید.

... رها


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12428


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها